زندگی نامه رایان رینولدز
از «مرد سمی» تا «سلطان باکسآفیس»: سرگذشت شگفتانگیز زندگی نامه رایان رینولدز؛ مردی که از خاکستر ناکامیها ققنوس وار برخاست
در جهان پرزرق و برق هالیوود، ستارهها به دو دسته تقسیم میشوند: آنهایی که یکشبه به شهرت رسیدند و آنهایی که مسیر پرپیچوخم موفقیت را آجر به آجر با دستان خود بنا کردند. رایان رادنی رینولدز (Ryan Rodney Reynolds) بیتردید عضوی از دسته دوم است. او امروز نه فقط یک بازیگر مطرح، که یک برند تجاری قدرتمند، یک بازاریاب نابغه، یک شوخطبع بیپروا و یک پدر و همسر نمونه محسوب میشود. اما پشت این چهرهی خندان و عضلانی، دههها تلاش طاقتفرسا، شکستهای پیدرپی، و نبرد با اضطرابهای درونی پنهان است. این است داستان زندگی مردی که «ددپول» را به یک پدیدهی فرهنگی تبدیل کرد و نشان داد که حتی در ۴۰ سالگی هم میتوان مسیر سرنوشت را تغییر داد.
فصل اول: ریشهها – پسر بچه کانادایی sensitive (۱۹۷۶-۱۹۹۰)
زندگی نامه رایان رینولدز در ۲۳ اکتبر ۱۹۷۶ در ونکوور، بریتیش کلمبیای کانادا به دنیا آمد. او کوچکترین فرزند از چهار پسر خانواده بود. پدرش، جیمز چستر رینولدز، یک افسر پلیس نیمهحرفهای و بعدها یک تاجر مواد غذایی بود. مادرش، تامی، یک فروشنده بود. فضای حاکم بر خانهی رینولدزها فضایی مردانه و تا حدی خشن بود. پدرش مردی سختگیر و کمحرف بود که بعدها رایان از او به عنوان شخصیتی پیچیده یاد کرد که درونش با شیاطین زیادی دستوپنجه نرم میکرد.
رایان در مصاحبهای احساساتی اعتراف کرده است که رابطهاش با پدرش هرگز آن طور که میخواست صمیمی نبود. او گفت: «پدرم کسی نبود که بتوانی به راحتی با او حرف بزنی. او مردی بود از نسل قدیم که احساسات را نشان نمیداد. من تمام عمرم را صرف این کردم که تأییدش را بگیرم.» این جستجوی مداوم برای تأیید، بعدها به موتور محرکهی او برای موفقیت تبدیل شد.
در دوران نوجوانی، رینولدز چندان به درس علاقه نداشت. او بیش از آن که پای کتابهای درسی بنشیند، به فیلمهای کمدی و سریالهای تلویزیونی علاقه داشت. «گروه تعمیر» (The Three Stooges) و «جانهای بیقرار» (Saturday Night Live) از جمله برنامههایی بودند که او ساعتها پای آنها میخندید. برادر بزرگترش، جف، که به عنوان افسر پلیس کار میکرد، اولین جرقههای بازیگری را در ذهن رایان زد.
فصل دوم: اولین گامها در ونکوور (۱۹۹۱-۱۹۹۵)
در سن ۱۳ سالگی، رایان به عنوان یک نوجوان لاغراندام و نه چندان محبوب، وارد یک برنامهی بازیگری نوجوانان در تلویزیون محلی ونکوور به نام «خیابان ۱۵» (Hillside) شد که بعدها در آمریکا با نام «خیابان ۱۵» (Fifteen) از شبکه نیکلودئون پخش شد. این اولین بار بود که او جلوی دوربین رفت و طعم بازیگری را چشید. هرچند این سریال چندان در سطح بینالمللی مطرح نبود، اما به رایان فهماند که میخواهد بقیه عمرش را همین کار انجام دهد.
پس از فارغالتحصیلی از دبیرستان «کیسیلانو»، رینولدز تصمیم گرفت به دنبال رویای خود برود، اما نه به شیوه معمول. او به لسآنجلس نقل مکان نکرد، چرا که میدانست هالیوود میتواند یک نوجوان بیتجربه را ببلعد. در عوض، در کالج اجتماعی «کوایتن» در ونکوور ثبت نام کرد، اما به زودی آن را رها کرد تا به طور تماموقت روی بازیگری متمرکز شود. او در سریالهای کانادایی و فیلمهای تلویزیونی کمهزینه ظاهر شد و در همین حین، در یک سوپرمارکت زنجیرهای کار میکرد تا خرج خود را دربیاورد. شبها در آپارتمانی کوچک با چند هماتاقی زندگی میکرد و روزها برای نقشهای دو خطی تست میداد. این دوران، دورهی ساخت شخصیت «مبارز» در او بود.
فصل سوم: ورود به هالیوود و سالهای «مرد سمی» (۱۹۹۶-۲۰۰۲)
اواخر دهه ۱۹۹۰، رینولدز سرانجام تصمیم گرفت به لسآنجلس نقل مکان کند. مثل هزاران جوان دیگر، او هم روی مبل خانه دوستانش میخوابید، از یک تست به تست دیگر میدوید و با ناامیدی دستوپنجه نرم میکرد. اولین نقش قابل توجه او در سینما، در فیلم ترسناک/کمدی «مرد سمی ۴: آخرین وسوسه» (The Toxic Avenger Part IV) بود که خود او بعدها به شوخی میگوید: «اگر بتوانید آن فیلم را پیدا کنید و تا پایان آن را تماشا کنید، مستحق دریافت یک مدال شجاعت هستید.»
اما نقطه عطف کوچک او در سال ۱۹۹۸ با سریال «دو مرد و یک دختر» (Two Guys and a Girl) رقم خورد. این سریال که ابتدا درباره سه هماتاقی در بوستون بود، با بازی رینولدز در نقش «مایکل “برژ” برگن» به تدریج تبدیل به یک کمدی موقعیت محبوب شد. هرچند این سریال او را به یک ستاره ملی تبدیل کرد، اما او را در قالب یک بازیگر کمدیهای سبک تلویزیونی محصور کرد. رینولدز میخواست سینما را فتح کند.
او در فیلمهای سینمایی متعددی ظاهر شد که اکثر آنها در گیشه شکست خوردند: «بزرگشدن بزرگ» (Big Bully)، «نقشهی ساده» (The Alarmist) و… این دوران، دوران ناامیدی او بود. او بعدها اعتراف کرد: «من همیشه نفر سوم یا چهارم لیست انتخاب بودم. تهیهکنندگان به من میگفتند “تو بامزهای، اما آیا کسی تو را در سینما خواهد دید؟”»
فصل چهارم: عبور از «مرد سبز» و کمدیهای عاشقانه (۲۰۰۳-۲۰۰۸)
سال ۲۰۰۳ سال مهمی برای رایان رینولدز بود. او دو نقش متفاوت را تجربه کرد. اولین نقش، در فیلم ابرقهرمانی «ددپول» (در فیلم خاستگاه مردان ایکس: ولورین) نبود، بلکه در فیلم کمدی/فانتزی «تازهکار» (The In-Laws) در کنار مایکل داگلاس بود. اما نقش اصلی او در فیلم «تازهکار» نبود، بلکه در یک فیلم کمدی رمانتیک به نام «قطع کردن، چسباندن» (Just Friends) بود که اگرچه در زمان اکران موفقیت چندانی کسب نکرد، اما بعدها به یک فیلم کالت در میان طرفداران کمدی تبدیل شد.
در سال ۲۰۰۴، او در فیلی که میتوانست بزرگترین نقش زندگیاش باشد، ظاهر شد: «مرد سبز» (The Green Lantern). اما این داستان به سالها بعد موکول میشود.
در این دوره، رینولدز در کمدیهای عاشقانهای مانند «حتماً حتماً شاید» (Definitely, Maybe) درخشید. این فیلم نشان داد که او میتواند تنها با تکیه بر شخصیت جذاب و شوخطبعیاش، یک فیلم را روی دوش خود حمل کند. با این حال، آرزوی قلبی او همیشه ایفای نقش یک ضدقهرمان بود، نه یک عاشقپیشهی معمولی.
فصل پنجم: عشق، از دست دادن و «فانوس سبز» (۲۰۰۸-۲۰۱۲)
زندگی شخصی رینولدز در این دوران با فراز و نشیبهای زیادی همراه بود. او با خواننده مشهور کانادایی، آلانیس موریست (Alanis Morissette) وارد یک رابطه طولانی مدت شد و در سال ۲۰۰۴ با او نامزد کرد. این زوج در سال ۲۰۰۷ از هم جدا شدند. جدایی از موریست ضربه سنگینی به او وارد کرد. بسیاری از آهنگهای آن دوره از زندگی الهام گرفته شدهاند.
در سال ۲۰۰۸، او با بازیگر محبوب هالیوود، اسکارلت جوهانسون (Scarlett Johansson) آشنا شد. عشق میان این دو سریع و آتشین بود. آنها در همان سال ازدواج کردند و به یکی از قدرتمندترین زوجهای هالیوود تبدیل شدند. اما این ازدواج پرزرقوبرق دوام چندانی نداشت و در سال ۲۰۱۱ به طلاق انجامید.
در همین حین، رینولدز بزرگترین اشتباه حرفهای خود را مرتکب شد: پذیرفتن نقش «هال جردن» در فیلم «فانوس سبز» (Green Lantern) محصول سال ۲۰۱۱. او همیشه عاشق شخصیت «ددپول» بود، اما نقش «فانوس سبز» به او پیشنهاد شد و او با این امید که بالاخره یک نقش ابرقهرمانی موفق خواهد داشت، آن را پذیرفت. نتیجه یک فاجعه تمامعیار بود: فیلم از نظر منتقدان و تماشاگران شکست خورد و به یکی از نمادهای فیلمهای ضعیف ابرقهرمانی تبدیل شد. رینولدز بعدها در مصاحبهای گفت: «فانوس سبز نه تنها به حرفه من آسیب زد، که قلب من را هم شکست.» او مسئولیت کامل شکست فیلم را بر عهده گرفت و گفت: «من تهیهکننده اجرایی بودم. تقصیر من بود.»
در اوج ناامیدی، رینولدز به کسی نیاز داشت که تکیهگاهش باشد. او در سال ۲۰۱۱، در حالی که هنوز طلاقش از جوهانسون نهایی نشده بود، با بازیگر باهوش و بااستعدادی به نام بلیک لایولی (Blake Lively) در فیلم «زندگی در زمان جنگ» (The Rhythm Section) همبازی نشد، بلکه آنها در یک ملاقات کاری با هم آشنا شدند. هر دو همزمان با افراد دیگری قرار ملاقات میگذاشتند! اما آن شام اول، مسیر زندگی هر دو را تغییر داد. آنها در سال ۲۰۱۲ به طور مخفیانه ازدواج کردند. این ازدواج، نقطه عطف زندگی شخصی و حرفهای رینولدز بود.
فصل ششم: تولد «ددپول» – مبارزهای ۱۱ ساله (۲۰۱۲-۲۰۱۶)

حالا نوبت به حماسهای میرسد که نام رایان رینولدز را برای همیشه در تاریخ سینما ثبت کرد: ددپول (Deadpool) .
رینولدز اولین بار در سال ۲۰۰۴ در فیلم «خاستگاه مردان ایکس: ولورین» (X-Men Origins: Wolverine) در نقش وید ویلسون/ددپول ظاهر شده بود. اما نتیجه یک فاجعه بود: شخصیتی که در کمیکها به “مرد سخنگو” معروف بود، در فیلم ساکت شد و دهانش دوخته شد! طرفداران کمیک از این تغییرات متنفر بودند و خود رینولدز هم عمیقاً از این نتیجه ناامید بود. با این حال، جرقهای در ذهنش روشن شد: او میدانست که پتانسیل این شخصیت بسیار بیشتر از اینهاست.
او به همراه نویسندگان رت ریس و پاول ورنیک، شروع به نوشتن فیلمنامهای کردند که وفادار به روح کمیکها باشد: یک ضدقهرمان زشت، زنستیز (به شکلی طنز)، بیادب و کاملاً آگاه از اینکه در یک فیلم قرار دارد. اما استودیوی قرن بیستم فاکس (Fox) از این ایده وحشت زده شد. آنها میگفتند: «یک فیلم ابرقهرمانی با درجه R (ممنوعیت سنی)؟ خشونت بالا؟ شوخیهای جنسی؟ هرگز موفق نمیشود!»
رینولدز و تیمش تسلیم نشدند. آنها به مدت ۱۱ سال با استودیو جنگیدند. بالاخره در سال ۲۰۱۴، به عنوان یک شوخی، یک ویدیوی آزمایشی (تست فوتاژ) با بودجه بسیار کم (کمتر از ۱۰۰ هزار دلار از جیب خود رینولدز و نویسندگان) فیلمبرداری کردند تا نشان دهند که شخصیت چگونه باید باشد. این ویدیو به طور غیرقانونی در اینترنت لو رفت و با استقبال عظیم طرفداران روبرو شد. استودیو چارهای جز دادن چراغ سبز به پروژه نداشت.
فیلم با بودجه ۵۸ میلیون دلاری (نسبتاً کم برای یک فیلم ابرقهرمانی) ساخته شد. رینولدز شبانهروز کار کرد. او از دستمزد خود گذشت تا نویسندگان سر صحنه باشند. او تمام تلاشش را کرد تا فیلمی بسازد که همیشه آرزویش را داشت. نتیجه در فوریه ۲۰۱۶ اکران شد. «ددپول» با فروش ۷۸۲ میلیون دلار در سراسر جهان، تبدیل به پرفروشترین فیلم با درجه R تاریخ شد. رینولدز که سالها به عنوان یک بازیگر درجه دو و “مسموم” شناخته میشد، ناگهان به یک اسطوره تبدیل شد.
فصل هفتم: اوج و فراز – «ددپول ۲» و «بادیگارد» (۲۰۱۷-۲۰۲۰)

پس از موفقیت خیرهکننده قسمت اول، ساخت دنباله آن اجتنابناپذیر بود. «ددپول ۲» در سال ۲۰۱۸ اکران شد و این بار با بودجه بیشتر، شخصیتهای جدیدی مانند کیبل (با بازی جاش برولین) را معرفی کرد. رینولدز این بار نه تنها بازیگر اصلی، بلکه نویسنده و تهیهکننده نیز بود. او در این فیلم توانست “اکس فورس” را معرفی کند و باز هم با شکستن دیوار چهارم، مستقیماً با مخاطب حرف بزند. فیلم موفقیت اول را تکرار کرد و نزدیک به ۷۸۵ میلیون دلار فروخت.
در همین دوران، رینولدز نشان داد که فقط به ددپول محدود نیست. او در فیلمهای دیگری مانند «زندگی» (Life) محصول ۲۰۱۷ (یک فیلم ترسناک علمی-تخیلی جدی) و «بادیگard» (The Hitman’s Bodyguard) در کنار ساموئل ال. جکسون ظاهر شد که با وجود نقدهای متوسط، در گیشه موفق بود و دنبالهای به نام «بادیگارد همسر» (Hitman’s Wife’s Bodyguard) در سال ۲۰۲۱ ساخته شد.
در سال ۲۰۱۹، رویداد مهم دیگری در زندگی حرفهای او رخ داد: شرکت والت دیزنی، کمپانی فاکس را خرید. حالا ددپول رسماً عضوی از خانواده مارول و دنیای سینمایی مارول (MCU) شده بود. طرفداران بیصبرانه منتظر بودند تا ببینند رینولدز چگونه «پسر بد» جهان مارول را وارد دنیای پاکوپاکیزه دیزنی میکند.
فصل هشتم: تاجر باهوش – برند مینت موبایل و اونلیگ (۲۰۲۰-۲۰۲۳)
رایان رینولدز در دهه پنجم زندگی خود نشان داد که نبوغ او فقط به بازیگری محدود نیست. او به یکی از موفقترین سرمایهگذاران سلبریتی تبدیل شد.
۱. مینت موبایل (Mint Mobile): در سال ۲۰۱۹، او سهامدار اقلیت شرکت مخابراتی ارزانقیمت «مینت موبایل» شد. اما او فقط پول نداد؛ او به عنوان مدیر خلاقیت، در تبلیغات شرکت بازی کرد و با طنز خاص خود، این برند را به شهرت رساند. در سال ۲۰۲۳، شرکت تی-موبایل (T-Mobile) مینت موبایل را به مبلغ ۱.۳۵ میلیارد دلار خرید. سهام رینولدز از این معامله حدود ۳۰۰ میلیون دلار برآورد شد. او در بیانیهای طنزآمیز گفت: «ما هرگز تصور نمیکردیم که این ماجراجویی کوچک به اینجا برسد… درست مثل زمانی که فیلم “مرد سبز” را ساختم.»
۲. اونلیگ (Aviation Gin): او در سال ۲۰۱۸ سهامدار برند جین «اونلیگ» شد. باز هم تبلیغات خلاقانه او، این برند را به یکی از محبوبترین برندهای جین در آمریکا تبدیل کرد. در سال ۲۰۲۰، شرکت Diageo این برند را به مبلغ ۶۱۰ میلیون دلار خرید.
۳. تیم فوتبال رکسهام (Wrexham AFC): در سال ۲۰۲۰، به همراه دوستش راب مکالهنی (بازیگر و کمدین)، باشگاه فوتبال قدیمی و ورشکسته ولزی «رکسهام» را خرید. مستند «خوشآمدید به رکسهام» (Welcome to Wrexham) که از تلویزیون پخش شد، داستان تلاش این دو سلبریتی برای بازگرداندن باشگاه به روزهای اوج را روایت کرد. این مستند نه تنها محبوبیت آنها را افزایش داد، بلکه باعث جذب سرمایه و توجه جهانی به این شهر کوچک شد. در سال ۲۰۲۳، رکسهام پس از ۱۵ سال به لیگ فوتبال انگلستان بازگشت. رینولدز در مراسم جشن، مانند یک هوادار واقعی گریه کرد. او نشان داد که در کسبوکار هم “قلب” را فراموش نمیکند.
فصل نهم: زندگی شخصی – پدری و آرامش
رایان رینولدز و بلیک لایولی یکی از محبوبترین زوجهای هالیوود هستند. برخلاف بسیاری از زوجهای دیگر، آنها به ندرت در فرش قرمز با هم ظاهر میشوند و زندگی مشترکشان را از دید عموم دور نگه داشتهاند. آنها چهار دختر دارند که نام کوچکترین آنها را مخفی نگه داشتهاند (نامهای دیگر: جیمز، اینز و بتی). رینولدز بارها در مصاحبهها گفته که بلیک “بهترین چیزی است که در زندگی برایش اتفاق افتاده” و او را “نجاتدهنده خود” میداند.
او اعتراف کرده که با اضطراب (Anxiety) دستوپنجه نرم میکند و بلیک در این مبارزه همراه همیشگیاش بوده است. او گفته: «او به من یاد داد که چطور با ناامنیهایم کنار بیایم.» پدرش جیمز در سال ۲۰۱۵ پس از سالها مبارزه با بیماری پارکینسون درگذشت. رایان بعدها در یک مصاحبه احساسی در مراسمی برای حمایت از بیماران پارکینسون، از پدرش یاد کرد و گفت که کاش میتوانست موفقیتهای امروزش را با او تقسیم کند.
فصل دهم: بازگشت به ریشهها – «ددپول ۳» در دنیای مارول (۲۰۲۴ و آینده)

پس از خرید فاکس توسط دیزنی، همه منتظر بودند ببینند بالاخره چه زمانی «ددپول» به دنیای سینمایی مارول ملحق میشود. در نهایت، فیلم «ددپول ۳» با نام «ددپول و ولورین» (Deadpool & Wolverine) برای سال ۲۰۲۴ برنامهریزی شد. حضور هیو جکمن در نقش ولورین در کنار رینولدز، یکی از بزرگترین رویدادهای سینمایی سال خواهد بود. این فیلم قرار است داستان ورود ددپول به دنیای مارول را روایت کند و شایعات زیادی درباره حضور بازیگران دیگر فیلمهای قدیمی فاکس در آن وجود دارد.
رینولدز در سالهای اخیر نشان داده که دیگر برای پول فیلم بازی نمیکند. او پروژههایی را انتخاب میکند که به آنها عشق میورزد. فیلمهایی مانند «آدام پروژکت» (The Adam Project) محصول ۲۰۲۲ برای نتفلیکس، که یک فیلم علمی-تخیلی احساسی درباره رابطه پدر و پسر بود، نشاندهنده بلوغ عاطفی اوست. او میخواهد آثاری بسازد که هم سرگرمکننده باشند و هم تأثیرگذار.
تحلیل روانشناختی: چرا رایان رینولدز دوستداشتنی است؟
برای پاسخ به این سوال باید به شخصیت چندلایه او نگاه کنیم:
-
خودکمبینی پنهان: رینولدز استاد مسلم شوخی با خودش است. او مدام فیلمهای بد گذشته خود (مثل فانوس سبز یا مرد سمی) را دست میاندازد. این فروتنی ساختگی (یا واقعی) باعث میشود مخاطب حس کند او یک انسان معمولی است، نه یک ستاره دستنیافتنی. روانشناسان میگویند افرادی که میتوانند با نقاط ضعف خود شوخی کنند، معمولاً اعتمادبهنفس بالاتری دارند، زیرا نشان میدهند که از قضاوت دیگران هراسی ندارند.
-
اصالت (Authenticity): او هرگز سعی نکرده کسی باشد که نیست. در مصاحبهها، همینطور که روی مبل لم داده و با لهجه کانادایی حرف میزند، به راحتی درباره اضطرابها، ترسها و شکستهایش صحبت میکند. این صراحت لهجه، او را از دیگر سلبریتیهایی که تصویری مصنوعی از خود نشان میدهند، متمایز میکند.
-
وفاداری: رابطه او با همسرش بلیک لایولی، یک الگو در هالیوود است. آنها مدام در شبکههای اجتماعی یکدیگر را دست میاندازند و نشان میدهند که ازدواج لزوماً نباید جدی و خشک باشد. این تصویر از یک زندگی مشترک شاد و پر از خنده، برای میلیونها نفر جذاب است.
-
بازاریاب نابغه: رینولدز فهمیده که بهترین راه فروش یک محصول، خندیدن به آن است. تبلیغات مینت موبایل، Aviation Gin و حتی فیلمهای خودش، همگی بر پایه طنزی هوشمندانه بنا شدهاند که مخاطب را مجذوب میکند. او با شرکت تولید محتوایش، «Maximum Effort» (حداکثر تلاش)، استاندارد جدیدی در تبلیغات ایجاد کرده است.
رایان رینولدز و “خانه هنر ایرانیان”: پیامدها برای مخاطب ایرانی
برای مخاطبان «خانه هنر ایرانیان»، زندگی رایان رینولدز میتواند چندین پیامد ارزشمند داشته باشد:
-
درس استقامت: او ثابت کرد که شکست در یک یا چند فیلم، پایان راه نیست. او ۲۰ سال از زندگی خود را صرف رسیدن به نقش رویاییاش کرد. این پیامی امیدوارکننده برای هنرمندان جوانی است که ممکن است در ابتدای راه با ناامیدی مواجه شوند.
-
اهمیت تطبیقپذیری: رینولدز از کمدیهای رمانتیک به فیلمهای اکشن و سپس به دنیای تجارت پا گذاشت. او نشان داد که یک هنرمند نباید خود را در یک قالب محدود کند.
-
طنز به عنوان سپر دفاعی: در فرهنگی که گاهی طنز میتواند به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی به کار رود، رینولدز نشان میدهد چگونه میتوان با شوخطبعی، هم از خود دفاع کرد و هم با مخاطب ارتباطی صمیمانه برقرار نمود.
-
موفقیت گروهی: داستان ددپول، داستان یک نفر نیست. او با نویسندگان، کارگردان و طرفداران همکاری کرد تا یک اثر خلق شود. این یادآور اهمیت کار گروهی در هنر است.
جمعبندی: مردی برای تمام فصول
رایان رینولدز امروز تنها یک بازیگر نیست. او یک امپراتوری رسانهای، یک پدر نمونه، یک همسر وفادار و یک تاجر زیرک است. او به ما یادآوری میکند که میتوان در ۴۰ سالگی زندگی را از نو شروع کرد. میتوان از شکستها به عنوان پلی برای موفقیت استفاده کرد. میتوان پولدار بود اما ساده زیست. و مهمتر از همه، میتوان در دنیایی که پر از تنش و جدیت است، لبخند زد و دیگران را هم به خنده انداخت.
از پسر کوچک ونکووری که آرزوی تأیید پدر پلیسش را داشت تا سلطان باکسآفیس که با یک حرکت دست، میلیونها دلار جابهجا میکند، سفر رایان رینولدز هنوز تمام نشده است. او در مصاحبهای گفت: «من هنوز احساس میکنم تازه شروع کردهام.» و این شاید بزرگترین رمز موفقیت او باشد: ذهنیت یک مبتدی همیشه تشنه، در قالبی از یک استاد کارکشته.
در پایان، اگر بخواهیم زندگی رایان رینولدز را در چند کلمه خلاصه کنیم، شاید بهترین توصیف همان چیزی باشد که خود او در توییتر نوشت: «زندگی خیلی کوتاه است که بخواهی خودت را جدی بگیری. حالا بیا بریم فیلم کثیف و خندهدار بسازیم.»
اگر شما هم هنرمند هستید، جای شما در خانه هنر ایرانیان خالیست.
با عضویت در سامانه خانه هنر ایرانیان، از خدمات تخصصی، حمایتهای صنفی، اطلاعرسانی رویدادها، تسهیلات ویژه هنرمندان و همراهی یک مجموعه حرفهای بهرهمند شوید.
برای ثبتنام و دریافت عضویت رسمی، همین حالا به سامانه عضویت خانه هنر ایرانیان مراجعه کنید و به خانواده بزرگ هنر بپیوندید.